784 بازدید

وانشات I Wish

ســــــــــــــــــــلام طبق قولم امدم

نام وانشات: کاش…!

نام لاتین:I wish…!

زوج: کایبک

ژانر:Angst(غم انگیز)

نویسنده:xee

این وانشات رو قبلا گذاشته بودم و خیلیا خوندن (خسیسا کامنت نمیدن beee ) ولی به دستور ادمین مهرنوش اینجا هم میذارم باشد که رستگار شوم

اخطار این وانشات رو از یه متن که قبلا توی تلگرام خوندم ایده گرفتم ایده اش از من نیست ولی بهش شاخ و برگ دادم

نگاه پر از عشقی به پسر ظریف روبروش انداخت، لبخند شیرینی زد و با تمام وجود گفت “دوستت دارم”

بر خلاف اون؛ نگاه سردی توی چهره پسر بود، در جوابش اوهمی کرد و گفت “منم همینطور” یکی از اون منم همینطورهای سرسری یکی از اون منم همینطورهایی که هیچ حسی توشون ندارن

—————————

توی آینه به موهای شونه شده اش نگاه کرد، دقیقا موهاش رو همونطوری درست کرده بود که عشقش دوست داشت، روی صندلی چوبی نشست و با امید به در چشم دوخت، میدونست اون هر لحظه از این در داخل میاد، مشتاق بود تا با همه وجود ازش استقبال کنه

اون وارد اتاق شد، چند لحظه به مرد برنزه روی صندلی چوبی نگاه کرد، لبخند محوی زد، سری تکون داد و سمت دیگه اتاق رفت، لبخند روی لب کای محو شد، اون لبخند هیچ نشونه ای از علاقه نداشت، هیچ حسی نداشت، یه لبخند از سر ادب بنظر می امد.

—————————-

جلو پنجره نرده کشی شده اتاق ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد، مثل همه این 5 سال که پشت اون پنجره می استاد و منتظر میشد، منتظر صدای پر از شادی اون، که یکبار دیگه از در داخل بیاد ولی 5 سال بود اون صدا منتظرش گذاشته بود

خنده های گاه و بیگاه و پر از شادی عشقش به کلی از زندگیش محو شده بود، اون مونده بود هر روز انتظار، هر روز خواستن و هر روز ناامیدی

——————————————-

فلش بک 5 سال قبل

موهای مشکی و پر کلاغیش رو با هزار وسواس مرتب کرد، نگاهی به خط چشمش انداخت، با اینکه خودش زیاد دوستش نداشت ولی خب جونگین گفته بود خط چشم جذاب ترش میکنه، همینطور موهای پر کلاغی.

نفس عمیقی کشید و با لبخند پهنی جلو در ایستاد، از بالکن دیده بود کای ماشینشون رو جلو آپارتمان قدیمیشون پارک کرده، ماشین جدید و مدل بالاشونو، با فکر کردن به اینکه بلاخره یکی از اون همیشه خواستناشون محقق شده خنده ریزی کرد، همین که صدای پای پشت در رو شنید، پرید و در رو باز کرد

با ذوق خاصی سلام کرد، دستش رو جلو برد تا کیف و کت جونگین رو ازش بگیره، جونگین کیف رو توی دستش گذاشت و اجازه داد بک کت رو از تنش بیرون بکشه ولی انقدر توی فکر بود که حتی سرش رو بالا نیاورد تا رنگ موی جدید و خط چشم بی نقص بک رو ببینه

بک توی لپش رو بین دندنای نیشش گرفت و پایین بافتنی قرمز رنگ و اور سایزش رو توی دستش فشار داد، یکی دیگه از علاقه‌مندی‌های جونگین که امروز نادیده گرفته شد

نفس دیگه ای کشید و زیر لب گفت “خسته اس، امروز کارای انتقال ماشینم انجام داده” لبخند شیرینی زد و سمت آشپزخونه دوید تا برای جونگینش یه ظرف از شیرینی های داغ تازه پخته شده ببره

ظرف رو جلو جونگین که روی کاناپه لم داده بود گذاشت، جونگین سرش رو بالا اورد بلاخره زیبایی که تحسینش میکرد رو دوباره دید، عاشق دیدن اون لبخند پهن که اون دندونای ردیف و سفید رو قاب میکردن بود، اون رنگ قرمز شهوانی، که با پوست سفیدش ترکیب شده بود باور نکردنی بود، اما بجای تحسین همه اون زیبایی با صدای بلند، فقط از جاش بلند شد و صاف نشست، احتمالا برای تحسین اینهمه زیبایی یکم زیادی خسته بود، بک میدونست اون چقدر عاشقشه پس نیاز به این کلمات اضافی نبود، لبخند سبکی زد و یکی از بیسکوییت ها رو برداشت.

بک با چشمای پر از انتظار منتظر واکنش جونگین بود، این اولین باری بود که ریسک کرده بود و شیرینی پخته بود، هیچ وقت جرات پخت این چیزا رو نداشت، همین که جونگین تیکه ای از شیرینی رو توی دهنش برد کمی خم شد و با چشمای گربه ایش به جونگین خیره شد

جونگین با جویدن شیرینی از طعم خاصش خوشش امد، خیلی هم زیاد خوشش امد، لبخند عمیقی زد و با لحن آرومی گفت “خیلی خوشمزه شده بکهیون”؛ بلاخره، بلاخره بعد از یه روز پر از خستگی و استرس بک سهم کوچکی از چیزی که حقش بود رو گرفت. همین چندتا کلمه ساده برای بک یه دنیا بود، ذوق بزرگی کرد و با حالت بچه گونه ای دستش رو مشت کرد

از دیدن این صحنه خنده اش گرفن، بک کمی خم شد و گونه اش رو بوسید با لحن شیرین تر از شیرینی که پخته بود گفت “دوستت دارم NiNi” و منتظر شد، منتظر اما من عاشقتم های جونگینف منتظر اون توی بغل کشیدنا و غلغلکای بی هوا ولی جونگین یکم زیادی برای این همه احساس خسته بود با خستگی گفت “منم همینطور”

یه منم همینطور سرسری، یه منم همینطور خالی از احساس. لبخند بک کمی کوچیک شد ولی هنوزم اونجا بود درست روی اون لبای باریکش

————————————-

1 ماه بعد

دو دل بود که به جونگین بگه یا نه، بلاخره خودشم میدونست برخلاف پدر جونگین که حداقل قبولش کرده بود مادرش زیاد علاقه ای بهش نداره، میدونست هرکاری هم بکنه آجومای دوست داشتنی دوره دانشجویی دیگه هیچ وقت مثل زمان کالج با اون برخورد نمیکنه، میدونست مادر جونگین به اون به چشم یه دشمن نگاه میکنه ولی نیاز داشت با یکی حرف بزنه، حرفای چند روز اخیر مادر جونگین خیلی عصبیش کرده بود

پشت گوشش رو خاروند و سینه اش رو صاف کرد، لیوان کافی میکس داغ رو توی دستش جابجا کرد و در اتاق کار جونگین رو زد، اتاقی که اگر اونم دانشگاه رو بخاطر ازدواج با مرد زندگیش ترک نکرده بود الان اتاق کار اونم بود

جونگین غرق نقشه های جلوش بود، این پروژه خیلی بزرگ بود و با تحویلش میتونستن اخرین بخش پولشون برای خرید خونه رویاهاشون رو بدست بیارن، بک فکر کرد جونگین متوجه ورودش شده کمی جلو رفت و از بالای سرش نگاهی به نقشه ها انداخت.

جونگین با حس حضور یه نفر یه دفعه جا خورد و از جا پرید، همین باعث شد کمی از کافی داغ روی پلیور بافتنی و میز کارش بریزه با صدای خیلی بلند داد بزنه “معلومه داری چیکار میکنی، همه چیزو به گند کشیدی”

بک سریع لیوان رو سمت خودش کشید و یه مقدار زیاد از کافی هم روی سینه و شکم خودش ریخت اما بی توجه به سوزش پوستش جلو رفت و با نگرانی شروع به تکون دادن پلیور جونگین شد تا از سوختن اون جلوگیری کنه

جونگین بی توجه به بک و تلاشش برای خنک کردن پوست بازوش اونو عقب زد و سمت نقشه ها که هر لحظه ممکن بود خیس قهوه بشن پرید و اونا رو کنار کشید

بعد با اخم غلیظی سمت بک برگشت “چه مرگته؟ بهت گفتم وقتی کار میکنم بی هوا نیا داخل میدونی اگر یکی از اینا یه قطره از اون آشغال میریخت روش چی میشد؟ اصلا نمیتونی یه کار رو درست انجام بدی، برای همینه که مامان انقدر از دستت شاکیه”

با شنیدن حرف جونگین بغضش ترک برداشت ولی جلو اشکش رو گرفت و با صدای بلند داد زد “اره، من یه دست و پا چلفتی خوب برای هیچی هستم، کاش منو هیچ وقت ندیده بودی، کاش هیچ وقت توی زندگیت نبودم تا اذیت نشی”

جونگین عصبانی بود، خیلی هم زیاد و این حرف مسخره عصبانی ترش کرد با بی رحمی تموم گفت “کاش تا صبح توی زندگیم نباشی”

بک با شنیدن اون جمله خشکش زد، حتی حس عصبانیت توی صورتش محو شد، فقط و فقط به صورت خشمگین جونگین نگاه کرد فقط برای 30 ثانیه و بعد سرشو پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت

شاید اگر خشم چشمای جونگین رو کور نکرده بود، خاموش شدن برق همیشگی چشم بک رو میدید، خیلی زود صدای بسته شدن در اتاق بغلی که اتاق خوابشون بود شنیده شد

—————————

لبخند خسته ای زد، بلاخره تموم شد، بلاخره این پروژه مسخره هم تموم شد، دستاشو به دو طرف دراز کرد و قدی کشید.

پلیورش رو که حالا روی دسته مبل راحتی گوشه اتاق کاملا خشک شده بود برداشت و نگاهی به ساعت انداخت، حدودا 1 بعد از نیمه شب رو نشون میداد، بک حتما تا الان خواب رفته بود

وارد اتاق که شد جسم ظریف عشق زندگیشو زیر پتو دید که روی دست خوابیده بود، لبخند پر از افتخاری با دیدنش زد، اون با داشتن بکهیون خوشبخترین مرد دنیا بود، تا اخر ماه میتونست یکی دیگه از آرزو های بک رو برآورده کنه این براش حس غرور به همراه داشت، میتونست توی سالروز ازدواجشون به بک خونه ای که همیشه میخواستن رو بده

به خودش یاداوری کرد که فردا صبح حتما از دل بک در بیاره، دوست نداشت بک غمگین باشه، کنار بک زیر پتو خزید و دستش رو زیر گردن بک فرو برد تا بتونه اونو بیشتر به خودش بچسبونه، توی نور ضعیف چراغ خواب متوجه چشمای بک شد که چند لحظه باز شدن

لبخندی روی لب جونگین نشستف کمی خم شد و روی لب بک بوسه سبکی گذاشت، بک لبخند خیلی ضعیف زد، خیلی خیلی ضعیف، اجازه داد جونگین سرش رو به سینه خودش فشار بده تا بازم از شنیدن اون صدای لذت بخش آروم بگیره، صدایی لذت بخش تر از صدای تپیدن قلب جونگین نبود.

با حضور بک و اونهمه آرزوی محقق شده اون شب شیرین ترین خواب زندگیشو تجربه کرد

——————————-

زمان حال

مرد جوون با رو پوش سفیدش از شیشه روی در به مردی که بنظر میرسید بیشتر از 35 سال سن داشته باشه و ثابت پشت پنجره اتاقش ایستاده بود نگاه کرد، رو به مرد کنارش کرد و پرسید “استاد، این بیمار مشکلش چیه؟ توی این 3 ماه که اینجام ندیدم از اتاقش برای هواخوری بیرون بیاد مگه به زور”

دکتر مسن تر با لبخند تلخی رو به کارآموز جوون برگشت “افسردگی سایکوتیک، میدونی چیه؟”

مرد جوون سری تکون داد و با دو دلی گفت “افسردگی همراه با توهم؟” دکتر سر تکون داد و با حالت پر از آرامشی که از سالهای کار با ادمای پر از استرس یاد گرفته بود پرسید “بنظرت چند سالشه؟”

مرد جوون سری کج کرد، چشماش رو تنگ کرد و بیشتر به چهره تکیده مرد نگاه کرد “30 و امممم 30 و… 35؟”

دکتر تکخندی زد و گفت “اون هنوز وارد 30 سالگیش نشده، دسامبر امسال 29 سالش تموم میشه و وارد 30 میشه” چشمای مرد جوون گرد شد و سمت بیمار برگشت و با ناباوری به چهره تکیده و خسته اش نگاه کرد

دکتر دستی روی شونه اش گذاشت و اونو از جلو اتاق آروم ترین بیمارش کنار کشید تا به اون آرامش بده و همزمان گفت “مگه علائم و عوارض افسردگی رو نمیدونی؟” کاراموزش سرشو تکون داد و با تردید گفت “ولی…. ولی مگه دارو نمیگیره پس چرا اینقدر…”

“دوز داروی پایینی میگیره، خانواده اش نمیخوان بر خلاف میلش عمل کنن، اون مرد جوون آرومیه تا زمانی که نیاز جدی نباشه بهش دارو نمیدیم، قبلا سعی کردیم ولی اون بدون دنیای خیالیش زیاد دووم نمیارهف خانواده اشم ازمون خواستن بذاریم توی آرامش زندگی کنه، نمیخوان دنیای خیالیشو ازش بگیرن”

————————————–

هوف بزرگی کرد و پرونده ای که بعد از کلی گشتن آخر به کمک ارشدش پیدا کرده بود باز کرد، تمام وقت داشت دنبال شخصی به اسم کای توی پرونده ها میگشت، باید از کجا میدونست اسم این مریض کیم.جونگ.این هست و بخاطر توهم و مشکلات خلقیش ترجیح داده کای صداش کنن تا اسم خودش

شروع به خوندن وضعیت تخصصی بیمار کرد ولی چیزی که براش اینجا امده بود اصلا این نبود، با کنجکاوی کمی جلو رفت تا به هیستوری بیمار رسید، چند خط اول رو خوند، یه چیزایی دستش امد ولی انگار اونا حرفایی از زبون اطرافیانش بود، میدونست احتمال اینکه یه هیستوری دقیق تر کمی جلوتر باشه هست برگه رو ورق زد تا به نوت پزشک معالج رسید. پزشک با خودکار قرمز رنگ تاکید کرده بود که این هیستوری بعد گرفتن یک دوز تزریقی آنتی سایکوتیک از بیمار گرفته شده و تحت تاثیر توهم بیان نشده

بلاخره چیزی که دنبالش بود پیدا شد، با کنجکاوی شروع به خوندن متن هیستوری و دلایل ایجاد اختلال کرد

——————————————–

با بهت به آخرین جملات توی پرونده نگاه کرد، مگه امکان داشت، فقط چندتا جمله، چندتا جمله از سر خشم و یه قلب از حرکت به ایسته؟

دوباره برگشت و پاراگراف اخر رو خوند، بکهیون هیچ وقت صبح فردا و تلاش جونگین برای بیرون اوردن اون حرفا از دلش ندیده بود

ایست قلبی، بدون هیچ سابقه ای؟ بدون هیچ سو مصرف دارویی؟ یعنی عشق میتونست انقدر وحشتناک باشه؟ یعنی میشد یکی رو انقدر دوست داشت که چندتا جمله اش باعث بشه قلبت از حرکت وایسه؟

جونگین حالا 5 سال بود که اینجا توی آسایشگاه زندگی میکرد، هیچ وقت آخرین آرزوی عشقش رو برآورده نکرد، هیچ وقت بخاطر اون جملات مسخره نتونست معذرت بخواد، هیچ وقت نتونسته بود دوباره بک رو توی اون پلیور قرمز رنگ ببینه و بهش بگه که اون یه فرتشته اس

آخرین تصویری که از بک توی ذهنش هک شده بود یه جسم سرد و کبود روی یه میز فلزی بود که سینه و شکمش از بالا تا پایین بخیه خورده بود، اون دکترا چند روز تموم عشقش رو آزار دادن تا بفهمن چرا یه مرد جوون 24 ساله باید بدون هیچ سابقه ای انقدر بی صدا خاموش بشه ولی چیزی پیدا نکرده بودن

سوختگی سطحی شکم و سینه بک ولی جواب این سوال رو خوب توی خودش داشت، سوختگی که این جواب رو توی صورت جونگین میکوبید یه کاش… یه کاش ساده دلیل مرگ کسی بود که همه زندگیشو فدا کرد تا فقط عشق اونو داشته باشه و یه کاش نصیبش شده بود..

 

———————————————————————————————————————

بچه ها میدونم خوب نبود…. شورمنده….. تا بحال به عمرم یه وانشات توی 2 ساعت ننوشته بودم الان خودمم از هیچ نظر باورم نمیشه 2 ساعته تموم شد و هیچکی حق نداره مسخره ام کنه….. اصلا هم آدم انتقاد پذیری نیستم…. خخخخ شرمنده واقعا اگر خوب نیست ببخشید این قرار بود دوتا پست ساده برای شب بخیر چنل باشه یهو شد 5 ص

Print Friendly, PDF & Email

Real SUHO lover
♥AQUATICS♥

☻and a real KaiSoo Shipper ….
☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN
ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

24 Responses

  1. سلام
    متن اصلی این داستان رو یه بار خونده بودم ولی خیلی خوب نوشته بودی و قلمت هم خوبه
    اگه کارتو پی دی اف میکردی خیلی بهتر بود‌
    ولی در کل عالی بود

  2. واییییییییییییییییییییی
    واقعا ناز و غمگین بود sorry sorry
    ولی …
    خیلیییییی ناز بود گلم
    خسته نباشی good
    عالیییییییییییییییییی بود عزیزم kiss

  3. واییی خیلی دردناک بود آدم تازه با اینجور داستانا میفهمه که این دنیا ارزش اینو نداره که دل کسی رو بشکنی و ناراحتش کنی یا انقدر تو زندگی و مشکلاتش گم بشی که عزیزاتو از یاد ببری .
    خیلی عالی بود واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم مخصوصا اینکه کسی که واقعا دوسش دارم تو این وان شات مرد خیلی ممنون و خسته نباشی❤

  4. بعد از دو ساعت هنوز حالم خوب نشده داستان که متاثر کننده بود بماند تصور مردن بکی دیونم کرد انقدر گریه کردم که چشام باز ن
    گاهی وقت ها چقدر زود دیر میشه و ما فرصت جبران نداریم
    ممنون عزیزم در کنار غمی که با تمام گوشت و استخونم لمسش کردم آموزنده بود برای تمام هم وطنانم آرزوی سلامتی و عمر طولانی و با عزت دارم همچنین اکسو بخصوص گل سرسبد بکهیون دوست دارم بووووووووووووووووووووووووووووس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *